اي پلك هايت پيله پروانه هاي خواب

پيشانيت لبريز از آئينه، از مهتاب

پيش تو اقيانوس آرامند هق هق ها

اي بازوانت بندري بي مرز در گرداب

در دست هايت دشت ها و كوه ها دربند

در چشم هايت رودها و ابرها در قاب

بازار داغ گونه هايت غرق سوغات است

چاي گلاب و زعفران و پسته و قطاب!

معشوقه منظوم از ديروز تا فردا

ليلي عصر نو! غزل دارم! مرا درياب...

يك چشم تو انگوري، يك چشم تو بادامي

گيسوي تو عطاري، ابروي تو خيامي

در دخمه چشمت مست صد شاعر شيرازي

در حجره چشمت خواب صد عارف بسطامي...

بانوی شعر/ مصرع هر آن رسیدنی           ای شیشه گلاب ز کاشان رسیدنی

همواره ی همیشه ی اکنون کنار من         آینده و گذشته و الآن رسیدنی...

از روزها...

دوست دارم زمانه برگردد

رفتنش سوی خانه برگردد

دوست دارم به روی شانه من

زلف او شانه شانه برگردد

مثل یک خواب خوب، یک رویا

چشمهایش شبانه برگردد

با هوایم غریبگی نکند

عشق من کفترانه برگردد

نذر کردم غزل شوم امشب

ماه اگر بی بهانه برگردد

 آی صاحب زمان و زمین

دوست دارم زمانه برگردد...

مشق نفس بریده...

تا حالا افق را اين طوري نگاه نكرده بود. به اين لغزندگي و ناپايداري كه هي كج بشود و راست بشود، بالا برود و پايين بيايد. نديده بود تا حالا چنين افق بي اعتمادي را كه در اين دم هاي كوتاه بي مجال همه يادگار هايش را ويران كند. درخت را، آفتاب را، نفس را و خاك را فرو رفته مي ديد؛ فرو رفته و غرق شده. دست كرختش را كه انگار كوتاه شده بود به خاك مي كشيد و نمي يافت. به پنجره هوا و نفس گردن مي كشيد و نمي رسيد. به درخت و آفتاب تشنه بود و تشنه تر مي شد.. دريا همه زندگيش را مي خواست: جانش را ، نفسش را، آغوشش را. مي خواست و مي گرفت، مي گرفت و پس نمي داد. در بي نهايت آب فرو مي رفت و فرو مي ريخت. صداي آب در شريان هاي تنش جلو مي رفت و فرا مي گرفت. جانش حباب حباب از سينه اش جدا مي شد و تن به دريا مي داد. در گلويش طعم شور فلس و لجن رسوب مي كرد و بازوانش آغوش باز مرگ مي شد. پاهايش به پايان مي رسيد همه چيز همين جا برايش تمام مي شد. تمام...

بعد از تو کسی شبیه لیلی ها نیست،

دریای سبو به دوش خیلی ها نیست،

انقدر که جاده را به غربت بردند،

یک بیت غزل پشت تریلی ها نیست...

ترانه

«چشم هزارتا عاشق مونده به راه چشمات»

نوشتم اينو روي تخته سياه چشمات

خطش«شكست عشقي»، گچش« نگاه دزدي»

آبي آبي رنگش، رنگ نگاه چشمات

كوكو هاي ستاره رو ابروهات مي خونن

به كوري چشم شب، لونه ماه چشمات

يكي مي خواست كه ماه و از تو چشات بدزده

از رو ديوار پلكت افتاد تو چاه چشمات

به جز خدا كه حتما وظيفشو مي دونه

صدتا فرشته باشه پشت و پناه چشمات.

غزلی

بر بام درا تا قمر از بام بگيرم      آرام بزن پلك كه آرام بگيرم

بگذار براي غزلم، ماه نو من      تصوير نو و واژه نو وام بگيرم

يك گونه گلاب و دگري گونه اي از مي    اين گونه خمارم كه لبي كام بگيرم

با تلخي چشمت نشكن كوزه من را      من آمده ام روغن بادام بگيرم

كي مي شود اي پاكي عريان بدنت را     در پيرهن گرم نفس هام بگيرم

مي خواهم ازين شعر به بعد از تو بميرم    گمنام ترين شهدا نام بگيرم

شاعر شهيد شد...

مستانه

مست و ديوانه! حال من اينست!

روي تو! در خيال من اينست!

بوي تو هركجا روم جاريست

من فداي تو: فال من اينست!

 

بي تو دستم از آسمان خاليست

شعرهايم از اصفهان خاليست

نقطه چين ها به حرف مي آيند...

توي هر بيت جايتان خاليست!

 

بودنت خشت خشت كاشان است

كه تنت هم سرشت كاشان است

از هوايت گلاب مي گيرند

بويت ارديبهشت كاشان است...

 

از لبت چاي داغ مي سازند

از نگاه تو باغ مي سازند

شيشه سازان شهر از چشمت

هم شب و هم چراغ مي سازند

 

دلبر ما چه مي كني با ما؟!

موج دريا! چه مي كني با ما؟

حرف آخر: به ساحل آمده ام،

مي كشي يا... چه مي كني با ما؟

88 رفت

دوباره ميون خط خطيِ كاغذ ها گمت كردم! صدات گره خورد تو صداي نفس نفس فرار و فريب.

رفته بودي! با سال ها! با 6ها، 7ها، 8ها.... كنار«8» ها راه افتادي و رفتي. قدم هات سال ها رو پر 88 كرد و از روبروي منظره من گذشت و دور شد: 888888....

روز ها رسيدن به نرسيدن شد، حرف ها گفتنِ نگفتن، سكوت ها بودنِ نبودن.

قصه اينه كه اين قصه نيست! حرف حرف عمرِ، حرف زندگيِ. صدا صداي پاست، صداي عبور عقربه هاست.

ما عقربه ايم! پاهاي ما عقربه است كه مي گذره. لحظهء ما صداست، لحجهء ما صداست! صدايي كه گفته شده و شنيده شده و داره به آخراي نقطه چين شدش مي رسه...

رباعی

سرمشق لب حلالتان را عشق است

نقطه سر خطِ خالتان را عشق است

ای ماه چهارده شب قدر عزیز

ای شمسُ زنان! جمالتان را عشق است!

...تو یکجا داری!

تو هزار خرمن گل دامن تو یه چیز دیگست،

طرز چرخیدن و رقصیدن تو یه چیز دیگست!

بوی پیراهن یوسف خوبه، مثل بوی گل

...خوبه اما بوی پیراهن تو یه چیز دیگست!

تو غزل ها اومده سرو بلنده، باشه خب!

اما استیل و کلاس تن تو  یه چیز دیگست!

تو غزل ها اومده ماه قشنگه، باشه خب!

اما برق چشمای روشن تو  یه چیز دیگست!

"من دیوونه" خوبه، بهتر ازینم ولی هست!

بین " من ها" "من عاشق"  "من تو" ...

 

چهار پاره:

پيش پايت عجيب روشن بود

پشت پايت هنوز باران است

عشقت ارديبهشت را آورد

رفتي و سالهاست آبان است

 

گلهء ابرهاي عابر خيس

ميهمانند پشت پنجره ام

بغض، اين ياكريم هر روزه

لانه كردست توي حنجره ام

 

منم و عطر دست هاي تو كه

كنج دلگير صفحه ها ماندست

گوشهء ناگهان عكسي زرد

از تو يك جفت چشم جا ماندست

 

منم و چشم هاي كاغذي ات؛

عصرهاي كرخت پاييزان

من و اين شانه ها كه خم شده اند

زير موچسب زرد آويزان

 

رفتگرهاي پير فصل تو را

از تنم سالهاست مي روبند

برگ ها دوباره مي ريزند

بادها مرا مي آشوبند

 

بعد تو طعم شور حسرت و بغض

روي لب هاي اين خيابان ماند

رفتگرهاي شهر پير شدند

رفتي و سالهاست آبان ماند

 

آتشها در کوهستان ها...

صبح هاي پاييزي وقتي نور خورشيد بالا اومده ولي گرماش هنوز تو مشت شب گرفتاره، وقتي توي كج و كوج كوه از خواب بيدار ميشي، وقتي سرما خون رو تو رگت رو رقيق مي كنه، يه كپه خاكستر كه از شب بلند گذشته مونده مي تونه گرماش رو آنچنان بهت بفهمونه كه هيچ ترديدي در تمام طول روز تو دلت باقي نمونه...

دل من آتشت بر پا!

غزلي به لهجه دريا؛ راحله:

با دست لطيف شعر خوابم كردي

با داغي يك نگاه آبم كردي

سوي تو روان شدم كه نوشم بكني

تو تشنه نبودي و سرابم كردي!

من يخ زدم و غريبه اي خردم كرد

خورشيد زمستان! تو مذابم كردي!

من در تپش زمان فقط ثانيه اي

تو يك دهه پر التهابم كردي

پيغمبر منحصر به فردم شده اي

با معجزه عشق عذابم كردي!

داغي دل سوخته ام كار تو بود

خاكستر عشق و التهابم كردي...

رستگاري در شائوچن

حس خوشبخت بودن در قطاري كه بر ريل ناگواري مي رود طعم گسي دارد دوستان! چراغي در دست و چراغي در دل داشتن اتفاق بهت انگيزي است!

چه مي گوئيد؟! احساس خوشبختي تائيد نام خاموشي و خيانت است؟ هست!

 من چه مي توانم كه با ذات عشق و طبيعت خوشبختم .

شما، بله شما ! كه با صداي فرويد بزرگ عشق و طبيعت را تجسم ترس تواناي انسان بخوانيد.

چه كنم من يك فراري خندانم...

.....................

روزي ميان نگاهم چون شاخه اي قد كشيدي

بر ساحل بكر شعرم تو بي كران رد كشيدي

اشعار من قلعه ام بود تا شاهِ بيت تو آمد

با بوسه بر برج هر بيت يك مصرع بد كشيدي

عمري افق هام تن داد تنها به زنجير خورشيد

تا با تنت دور دريام يك خط ممتد كشيدي

خط زد مداد نگاهت هر واژه ساكني را

جايش ميان غزل هام مردي مردد كشيدي

حوّاي من اين تعارف آمد نيامد ندارد

بيهوده اين قافيه را باشد نباشد كشيدي...

 

واگویه

حرف هايي هست، مثل هر وقت ديگري، مثل هر روز. مثل آن روز هايي كه قدّم به آينه نمي رسيد هنوز و كلماتم در ذهن پيچاپيچ جويبارهاي زلال سر راه جريان مي يافت.  روزهاي درختان زبان گنجشك و شبهاي هواپيماهاي جنگي و سوغات هاي قرمزشان كه از آسمان مي رسيد و تن كاغذ كاهي شهرم را مي سوزاند.  روز و شب هاي جنگ زدگي اما در آغوش برادر بودن.  روزگار بوي پدر...

 حرف هايي هست.  مثل روزهاي هميشه ، روزهاي شوق و تكليف و ترس.  مثل شب گوشه هاي تنگ خانه غير هندسي در كوچه ياس و پرستو. كوچه پسران دوردست و دختران دشت هاي پر طراوت دامن.  روزهاي تفريق خواهر از دفتر رياضي مبهوت ناباور.  روزگار بغض مادر...

 حرف هايي هست مثل هميشه، مثل هنوز. حرف هايي يه شكل كاج هايي كه در انزواي جوان باغ هاي حصارك از ياد نمي روند. كاج هايي كه هنوز كلاغ ها به شاعرانه ترين كلمات ممكن وصفش را به خاطر مي آورند. حرف هايي در معبر اقاقي و عاشقي در ساعت هفت عصر...

 بزرگ شدم آنقدر كه قدّم به ابرهاي آينه رسيد.  آنقدر كه قامت لجوج شوق و خستگي را به چشم خود در آينه ديدم.  بزرگ شدم آنقدر كه قدّم برسد به سقف خاك گرفته اتاق كارم .  گردنم را كج مي كنم و در جوي آبي و جاري خودكار نجوا مي كنم :

حرف هايي هست ...

 

روزي تو آمدي به ده ما قدم زنان          مهمان شدي به وزن غزل ها قدم زنان

جز پينه هاي پير سهم ده ما نبود و تو    باران شدي به خشكي صحرا قدم زنان

فصلي كه خواب مزرعه پربودازكلاغ        تو آمدي به نرمي رويا قدم زنان

ذرات خاك بوي تنت را گرفت و بعد      پيدا شدي حوالي اينجا قدم زنان

از تو دو پاي چوب مترسك جوانه زد  مي خواند، شعر مزرعه ها را قدم زنان

آنقدر زير خنجر خورشيد را ه رفت          پاي برهنه اين مترسك تنها قدم زنان

لب تشنه نياز تنت شد كه ناگهان           جاري شدي به جانب دريا قدم زنان

جز يك كلاه و پيرهني پاره و گشاد       باقي نماند از مترسك و او را قدم زنان

ديدندكوليان كه درتن دريابه خواب رفت   خاموش شد صداي دوتا پا قدم زنان

حالانه مزرعه اي هست ونه مترسكي      حالا بيا بيا به تماشا قدم زنان

 

بهاري براي تو!

خورجيني از بهار پر از نور و پولكت

يك دسته پنجره پرِ از سار و لك لكت

اي يكهزارو سيصدو هشتاد و عشق من!

اي قلب القلوب دو چشم عروسكت

خانم درين دقيقه ها به چه كس فكر مي كني؟

از پشت پلك هاي بلورين عينكت!

هرچند سهم عيدي من را نداده اي،

اين بوسه را بگير و بينداز« قلكت »!

بر سفره سپيد زمستان روزگار

سبز سبو و قرمز ماهي مباركت...

خون رقص...

روييده بر خاكستري يخ بسته پنج انگشت با خنجر

شيطانكي آمد سوار قصه ها را كشت  با خنجر

شب مانده است و كوره راه مبهمي در پيش، بي فانوس

در هر قدم حس حضور سايه اي در پشت با خنجر

خاموش و خون آلود بر صلابه تاريك اهريمن

پل بسته چاك گرده نوراني زرتشت با خنجر

مي چرخد و مي رقصد از خون ناجي بي دست بي گردن

بر روي اقيانوس مواج هزاران مشت با خنجر

وقتي كه از مشرق صداي گريه خورشيد مي آيد،

يعني فلق عاصي شد و ديشب خودش را كشت...

اشترانكوه ، بررررف

نگين در يخپرواز در خاطرهخسته نباشي...خط الراءسگذرگاه آسمانآنجا..آن بالا...بررررررف

شب فنجانها...

 

به خاتون سراچه سينه " راحله "

گل هاي سپيد و عطر، شرم وشب فنجانها

انگار شب قدر است در مذهب فنجانها

در دست تومي خندند،در دست تومي خوانند

در دست تو مي رقصند يك مرتبه فنجانها!

تب كرد نفس هايم در زير نگاه تو

لرزيد دل سيني زير تب فنجان ها

من زل زده ام درچاي،در چاي چه غوغاييست!

تصوير تو افتادست در اغلب فنجان ها

بوسيدن لب هايت بيت الغزل است، اين را

مي بينم و مي خوانم من از لب فنجان ها. . .

 

 

اين بوسه ها كه بال به آدم نمي دهد!

اسب اسير عشق مرا رم نمي دهد!

زنبور حرف هاي قشنگت عروسكيست،

شهدي به شيش ضلع نگاهم نمي دهد.

تلخي، شبيه قهوه مانده غليظ و سرد

طعم تو را تفاله شب هم نمي دهد!

پرچين چشم هاي مرا سيل بشكند،

سقف قشنگ پلك شما نم نمي دهد.

يعني بزرگراه لب قرمــــــــــــز شما

بوي عبور آدم و عالم نمي دهــــــــــد؟

لطفاً مرا ببخش فقط يك سوال زشت:

اين بوسه شكل اسب به آدم نمي دهد؟!

سلام

نگاهم را آويخته ام به چشم هاي تو تا بگرداني اين شب روشن را...

تا بگويم سلام.

اين اولين سنگيست كه در بركه مجازي اين سرزمين مي اندازم، باشد كه نگاهي نو خاك حضورم را زيرورو كند. باشد كه نازكاي نسيم رابطه اي پوست سنگي كوهستانم را با پامچال و پروانه بياميزد...

غزل اتاق

چون چاي مي نوشم خواب اتاقم را

تنهايي گود و نـــــــــــــاب اتاقم را

در من كسي جاريست، آنقدرزيبا كه

كج كرده تصويرش قاب اتاقم را

من ماهي كوچك، او دست يك رويا

نو مي كند هر شب، آب اتاقم را

زل مي زنم شايد اطراف من باشد

مي يابم اما آف...تاب اتاقم را

پرمي كشم ازتخت، دركوچه هاي شهر

ديگر نمي آرم تاب اتاقم را،

حالا خيابانم، بي تاب مي گردم 

از كوچه هاي شهر، تا به اتاقم را...