حرف هايي هست، مثل هر وقت ديگري، مثل هر روز. مثل آن روز هايي كه قدّم به آينه نمي رسيد هنوز و كلماتم در ذهن پيچاپيچ جويبارهاي زلال سر راه جريان مي يافت. روزهاي درختان زبان گنجشك و شبهاي هواپيماهاي جنگي و سوغات هاي قرمزشان كه از آسمان مي رسيد و تن كاغذ كاهي شهرم را مي سوزاند. روز و شب هاي جنگ زدگي اما در آغوش برادر بودن. روزگار بوي پدر...
حرف هايي هست. مثل روزهاي هميشه ، روزهاي شوق و تكليف و ترس. مثل شب گوشه هاي تنگ خانه غير هندسي در كوچه ياس و پرستو. كوچه پسران دوردست و دختران دشت هاي پر طراوت دامن. روزهاي تفريق خواهر از دفتر رياضي مبهوت ناباور. روزگار بغض مادر...
حرف هايي هست مثل هميشه، مثل هنوز. حرف هايي يه شكل كاج هايي كه در انزواي جوان باغ هاي حصارك از ياد نمي روند. كاج هايي كه هنوز كلاغ ها به شاعرانه ترين كلمات ممكن وصفش را به خاطر مي آورند. حرف هايي در معبر اقاقي و عاشقي در ساعت هفت عصر...
بزرگ شدم آنقدر كه قدّم به ابرهاي آينه رسيد. آنقدر كه قامت لجوج شوق و خستگي را به چشم خود در آينه ديدم. بزرگ شدم آنقدر كه قدّم برسد به سقف خاك گرفته اتاق كارم . گردنم را كج مي كنم و در جوي آبي و جاري خودكار نجوا مي كنم :
حرف هايي هست ...
روزي تو آمدي به ده ما قدم زنان مهمان شدي به وزن غزل ها قدم زنان
جز پينه هاي پير سهم ده ما نبود و تو باران شدي به خشكي صحرا قدم زنان
فصلي كه خواب مزرعه پربودازكلاغ تو آمدي به نرمي رويا قدم زنان
ذرات خاك بوي تنت را گرفت و بعد پيدا شدي حوالي اينجا قدم زنان
از تو دو پاي چوب مترسك جوانه زد مي خواند، شعر مزرعه ها را قدم زنان
آنقدر زير خنجر خورشيد را ه رفت پاي برهنه اين مترسك تنها قدم زنان
لب تشنه نياز تنت شد كه ناگهان جاري شدي به جانب دريا قدم زنان
جز يك كلاه و پيرهني پاره و گشاد باقي نماند از مترسك و او را قدم زنان
ديدندكوليان كه درتن دريابه خواب رفت خاموش شد صداي دوتا پا قدم زنان
حالانه مزرعه اي هست ونه مترسكي حالا بيا بيا به تماشا قدم زنان